اویی که نماند
این جایی نمی ماند...
هیچ نیست باور کنید
جز باران که آمد
رفته بودی تو اما
از نمی دانم کجای نامم
تا ناکجای این دلِ بی "تو" خراب...!
حالا دیگر گذر دوران هم؛
تکرار نام توست
که می چرخد در سرم
چرخ...
چرخ...
عباسی...
بچرخ...
بچرخ...
و چرخیدم
آنقدر
چرخیدم
که از تکرار نامت؛
سرم به دوران افتاد فقط
نه روزگار...!
دنیای من
دوران کردن سرگیجه هایم بود و بس...!!
واقعا" تمام شدم اینجا...!
بدرود
اینجا زنی ست،
بی کتاب و مشعل
در مشت...
بی آنکه بر بام دنیا
نشانده باشندش...
زنی کوچک
که در بی حوصلگی روزها و
بی خوابی شب ها
خلاصه می شود...
اینجا،
انسانی نشسته ست،
بی آنکه نامش
یادآور حماسه ای باشد
یا غزلی،
تا بداند
او را با هزاران هزار یاخته ی دوپای دیگر
فرقی نیست...
اینجا،
زنی ست
که منم
شرمنده ی پیامبری که تویی؛
که خدایی از جنس عشق
به خاک و شراب سرخ
آفریدت...
( چه می گویم به لغات الکن؟ )
شرمنده ام،
بزرگ،
در ذهن نوشته های کوچکم
جا نمی شوی...
....
پ.ن.۱: در من رسوب کرده ای که هر کس مرا می بیند یاد مردمک چشم های تو می افتد...؟! می روی...می آیی...می روی...می آیی...دود می شوی...آه می شوی...می شکنم...باران می شوی...ماه می شوی...تب دارم... یخ کرده تنم اما تب دارم... می روی... می آیی...تکرار...تکرار...مثل نبض توی سرم تکرار می شوی... رسوب کرده ای توی تک تک رگهام که... که...

